تبليغاتX
با ولایت تا ظهور با ولایت تا ظهور
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...


سلام ...

ایام عزاداری فرزندان رسول الله و 72 تا از یاران وفادارش را به شما تسلیت عرض می نمایم...


 

نوشته شده توسط زهیر در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ساعت 6:27. - لينک ثابت


بساط شیطان...

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بســــــــــــاطش را پهن کرده بود؛

فریب می فروخت. 

مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند،هول میدادند و بیشتر می 

خواستند.

توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص،دورغ و خیانت، جاه طلبی و ...

هرکس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد. بعضی ها تکه ای 

ازقلبشان را می دادند وبعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان

را و بعضی دیگرآزادگی شان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم

میزد.

دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم. انگار ذهنم را خواند. 

موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام

و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را 

مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! 

آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را 

نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. 

زیرکی و ایمان،آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر 

چیزی فریب می خرند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین 

بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ســاعت ها کنار 

بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبــــــــــــادت افتاد که 

لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم.

 با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. 

بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عادت را باز 

کردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی

اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! 

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام 

راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را 

بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به 

میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. 

اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم

ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بی اختیار به سجده

 افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 


 

نوشته شده توسط زهیر در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ساعت 20:44. - لينک ثابت


حاجي نيستي ببيني بد حجابي قشنگ شد...


اتل متل يه قصه

از غربت يه دايي

جانباز هشت سال جنگ

موجي و شيميايي


The image “http://mojniknam.persiangig.com/image/nan/dplnpdnf1amc7q6smzqp.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



خسته و دل شكسته


هميشه سرفه مي كرد

ميخنديد اما آروم

به خود مي پيچيد از درد


دايي جونم تو خونه

نور نگاه ما بود

بعد باباي خوبم

پشت و پناه ما بود
 

توي خونه با اينكه

جاي بابام خالي بود

اما با دايي جونم

زندگيمون عالي بود
 

تو جبهه با هم بودن

خردل اونارو سوزوند

باباي من شهيد شد

داييم به يادگار موند


موج كه اونو ميگيره

خونه به هم ميريزه

داد ميكشه بخوابيد

نوبت سينه خيزه


يا خيلي آروم ميره

نقشه جنگ ميكشه

براي غافلگيري

طرحي قشنگ ميكشه


يه شب كه موج گرفتش

همه توي خواب بوديم

بي تاب بود اما همه

توي خواب ناب بوديم


بي تاب وپر تلاطم

هي بي قراري ميكرد

با سر ميزد تو ديوار

هي گريه زاري ميكرد



The image “http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2010/09/568752_orig.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


آروم آروم بي صدا

گريه ميكرد ميخنديد

انگار كه توي جبهه اس

چون رفيقاشو ميديد


انگار يهو حاجي رو

ديدش و گرم گرفتن

از بي وفايي هاي

بعد جبهه ها گفتن


دويدو رفت توي حال

فرياد كشيد خمپاره

همه پناه بگيريد

از موجاي ماهواره
 

يه لحظه داد زد حاجي

اينقده سرد نبودي

منو تنها گذاشتي

تو كه نامرد نبودي



http://irancartoon.ir/news/archives/yahossein.jpg



نميبيني چه سخته

بعد جبهه ها جدل

جنگ با بد حجابي

با سي دي مبتذل


نميبيني چه سخته

بعد جبهه ها فرياد

نبرد با بي غيرت

نبرد با اعتياد


نميبيني چه سخته

بعد جبهه ها نبرد

شناسايي دشمن

تميز مرد و نامرد
 

حاجي نيستي ببيني

جوونو قرتي كردن

اونو به جاي مسجد

مشغول پارتي كردن
 

حاجي نيستي ببيني

به ماها نيش مي زنن

به عشقمون مي خندن

طعنه به ريش مي زنن
 

حاجي نيستي ببيني

يه عده اي كمونيست

ميگن زمان جنگ نيست

ميگن شهيد الگو نيست
 

حاجي نيستي ببيني

چفيه عار و ننگ شد

مانتوها كوتاه شدن

بد حجابي قشنگ شد


حاجي نيستي ببيني

يه عده دلسنگ شدن

يه عده غرق دنيا

پشيمون از جنگ شدن



The image “http://www.jahannews.com/images/docs/000053/n00053769-b.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



حاجي ميخوام دلم رو


پر از شقايق كنم

از غصه ها بميرم

دلم ميخواد دق كنم


حال دايي كه خوب شد

ماجرا رو كه فهميد

با شرمندگي گفتش

منو بايد ببخشيد
 

اين اواخر دايي جون

ذره ذره آب مي شد

ميسوختش و ميساختش

عينهو آفتاب مي شد


خيلي وقتا دايي جون

شبا تا صبح بيدار بود

توي قفس پرنده

همش فكر فرار بود


يه شب كه رفتيم هيئت

روضه كوچه خوندن

از حضرت فاطمه

قلب اونو سوزوندن


روضه رسيد به اوجش

غربت و خوب حس ميكرد

سيلي و كوچه و در

با دست بسته مرد
 

رفتش تو حال سجده

از ته دل گريه كرد

هم نواي عرشيا

ناله كشيد از اين درد
 

وقتي تموم شد هيئت

ديديم دايي افتاده

انگار كه بيست ساله كه

دايي جونم جون داده

 
هرچي تكونش داديم

هيچ تكوني نديديم

هر چي صداش مي كرديم

صدايي نشنيديم
 

رسونديمش به اورژانش

دكترا گفتن مرده

داد كشيدم دروغه

دايي من نمرده




پا شو بريم به خونه

مامان چشم انتظاره

بعد بابا به جز تو

پناهگاهي نداره


آره داييم راحت شد

از دست بي وفاها

با غصه و خون دل

دق كردش از جفاها


به تشييعش اومدن

مسئولاي زيادي

هركدوم از مسئولا

مي كردن از اون يادي





شفای همه جانبازان

شادی روح همه شهدا به ویژه شهیدان محمدزاده صلوات




 

نوشته شده توسط زهیر در شنبه بیست و دوم آبان 1389 ساعت 2:0. - لينک ثابت


داستان ما و خدا...


 


   خدا: بنده من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدايا !خسته ام! نمي توانم
 
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان 
 
بنده: خدايا ! خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بیدار شوم
 
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

بنده: خدايا سه رکعت زياد است
 
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
 
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان 

کن و بگو یا الله
 
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب

از سرم می پرد

خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و 

بگو يا الله
 
بنده: خدايا هوا سرد است! نمي توانم دستانم را از زير 
 
پتو در بیاورم
 
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت 

حساب میکنیم...




...بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد...




خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما

او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار
 
کنید دلم برایش تنگ شده...
 
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
 
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت

منتظر توست
 
ملائکه: پروردگارا ! او بیدار نمیشود...
 
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است 

اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود 

خورشيد از مشرق سر بر مي آورد...
 
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
 
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...
 
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایســــــتی

من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را 

دارم و تو چنان غافلی که گویا...


 

نوشته شده توسط زهیر در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 2:55. - لينک ثابت


به قرآن شرمنده ام قرآن

 شرمنده ام قرآن  !


         


قرآن! من شرمنده توام


اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند می 


شود، همه از هم می پرسند "چه كسی مرده است؟"!!


چه غفلت بزرگی! كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده 


است!!!

                            


قرآن! من شرمنده توام


اگـر تو را از یك نسخـه عملـی، به یك افسـانه موزه نشیـن مبـدل كرده ام. 


یكی ذوق می كند كه تو را بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق می كند كه تو 


را فرش كرده ،‌یكی ذوق می كند كه تو را با طلا نوشته ،‌یكی به خود می 


بالد كه تو را در كوچكترین قطع ممكن منتشر كرده و ...! آیا واقعا خدا تو را


فرستاده تا ما با تو، موزه سازی كنیم ؟!

 



قرآن! من شرمنده توام


اگر حتی آنان كه تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌آنچنان به پایت می 


نشینند، كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چندآیه 


از تو را به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی 


مسابقه نفس است ...

 



قرآن!‌ من شرمنده توام


اگر به یك فستیوال مبدل شده ای. حفظ كــــــــــردن تو با شماره صفحه،‌


خواندن تو آز آخر به اول،‌ یك معرفت محسوب می شود!!! ای كاش آنانكه 


تو را حفظ كرده اند،‌ حفظ كنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش 


نكنند!!

 



قرآن!‌ من شرمنده توام


از اینکه زوج های جوان تو را فقط به خاطر قرآن بودنت بر سر سفره عقد 


می برند!! و شاید در طول زندگی مشترکشان، حتی کلامی از تو نخوانند 


و بزرگترین لطفشان به تو، پاک کردن گرد و غباری باشد، که بر روی تو 


می نشیند!!! و به جای اینکه آموزش و فهم تو، مهریه دختران ما


باشد، جلد زرکوب و قطع بزرگت در کنار سکه های بهار آزادی، استحکام 


بخش زندگی آنهاست!!!

 


خوشا به حال كسی كه دلش رحلی است برای تو ....و خوشا  به حال 


آنانی كه، وقتی تو را می خوانند چنان حظ می كنند،‌ گویی كه قرآن


همین الان به ایشان نازل شده است...


آنچه ما با قرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب


جهالت كشیده ایم....




وای بر ما......


 

نوشته شده توسط زهیر در یکشنبه نهم آبان 1389 ساعت 21:8. - لينک ثابت


دارا و ندار ...

یک نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

می خواد امتحان کنه تا که داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره


بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی


اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه

عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره

می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا

                                           اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

                               کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

                                      با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره...


 

نوشته شده توسط زهیر در جمعه سی ام مهر 1389 ساعت 15:24. - لينک ثابت


ما چه می کنیم به اسم اسلام...

این بار تصمیم گرفتم مقایسه ای داشته باشم بین دیدگاه چارلی چاپلین 

(بزرگ مرد عرصه تئاتر و تلویزیون) و تئاتر به ظاهر اسلامی خودمون...



بخشی از نامه چارلی چاپلین به دخترش که به تازگی وارد عرصه تئاتر شده بود...


دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان

نااستوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این

جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی

است ...


به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر

هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر

بازگشت . اما بدان هیچ چیز و هیچکس در این جهان نیست که شایسته آن

باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .


برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار

می زنم .اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش

را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد ، مال دوران

پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....


این بود ایده بزرگ مرد عرصه تئاتر...


اما ما چه می کنیم به اسم اسلام...     به ادامه مطلب بروید...


ادامـــه ي مـطــلــب

 

نوشته شده توسط زهیر در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ساعت 4:14. - لينک ثابت


خواهرم دیگر تو کودک نیستی...


در خیابان چهره آرایش مكن

از جوانان سلب آسایش مكن

زلف خود از روسری بیرون مریز

در مسیر چشمها افسون مریز

یاد كن از آتش روز معاد

*************

خواهرم دیگر تو كودك نیستی

فاش تر گویم عروسك نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین

یك نظر عكس شهیدان را ببین
******************

خواهر من این لباس تنگ چیست؟

پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟

پوشش زهرا مگر این گونه بود؟!

*****************

خواهرم این قدر طنازی مكن

با اصول شرع لجبازی مكن

در امور خویش سرگردان مشو

نو عروس چشم نامردان نشو


 

نوشته شده توسط زهیر در سه شنبه سی ام شهریور 1389 ساعت 14:54. - لينک ثابت